Minho
#فیک
#استری_کیدز
^a few part's^
..(*..I saw you..*).. the last part
بی اختیار قدم قدم عقب رفتی و به طرف مقصدی نامعلوم پاتند کردی.ناتوان تر از حد انتظار بودی اما تنها هدف تو دور شدن از اون فرد و خاطرات تلخش بود؛اشکهات بی اختیار روی پوست ظریف گونه هات جاری میشدن.جمعیت حاضر در بیمارستان شمارو تماشا میکردن،مینهو سعی داشت با صدا زدن اسمت تورو برای ایستادن قانع کنه اما تو تاب ایستادن و روبه رو شدن با اون آدم رو نداشتی.از خروجی بیمارستان رد شدی و تمامی پرسنل هایی رو که سعی میکردن تورو نگه دارن رو پس زدی و بی هوا به سمت جلو میدوییدی؛بی خبر از جاده ی مرگباری که ماشین ها با سرعتی بی رحمانه ازش عبور میکردن.نزدیک و نزدیک تر میشدی گویی دیگه دلیلی برای ایستادن نداشتی اما ناگهان دستهایی محکم دور جسمت حلقه شد و مانند دیواری سد راهت شد.
-کجا داری میری؟!...زده به سرت؟!!
محکم به دستهاش ضربه زدی تا تورو رها کنه،اما بی فایده بود.ضربه ی محکمی به دستش زدی و با فریادی که آغشته به گریه بود لب زدی.
+ولم کنننننننننننننننن...هق هق...دست از سرم بردار هق...ازت بدم میاد...هق هق...ازت بدم میاد هق هق
در یک حرکت جسمت رو به سمت خودش برگردوند و دستهاش رو دور بازوانت قرار داد و بالحنی قاطع لب زد.
-واقعا؟...ازم بدت میاد؟...مطمئنی؟...اگر ازم بدت میاد پس چرا میخوای بمیری؟...چرا باید انقدر برات مهم باشم که بی هوا دستت رو توی دست مرگ بزاری؟؟...هانننننننننن؟
+مـ...من....من...فقط(بالحنی بغض آلود و وحشت زده)
-تو چی ا/تتتتتتتتتت؟...چییییییی؟
لبهاش رو کمی درهم کشید و سعی کرد بغضش رو قورت بده اما قطرات اشک خیلی آروم از گوشه چشمش سرازیر شدن.
-تو با خودت چیکار کردی ا/ت؟...چرا هنوزم بعد این همه سال منو فراموش نکردی؟
بی اختیار جسمت رو درآغوش گرفت و سرت رو به سینه اش چسبوند،لباسش رو چنگ گرفتی و میان هق هق هات حرف زدی.
+چرا اینکارو کردی؟هق هق...چرا رفتی؟هق میدونی چقدر دوست داشتم؟ هق هق تو میدونییی؟...6 ساله که بدون اینکه حتی خبری ازت باشه ترکم کردیـ...هق هق...منـ...منـ...من فقط میخواستم هق فقط میخواستم با تو باشم! هق هق
دستی لای موهات کشید و سرش رو داخل گردنت فرو برد و عطرتنت رو نفس کشید.
-میدونم...میدونم...منـ...من هرگز حتی یک لحظه هم تورو فراموش نکردم!...تمام اون 4 سال رو که از کره دور بودم...با یاد تو و خاطرات تو گذروندم...تقلا میکردم...زجه میزدم برای اینکه اجازه بدن حداقل یه خبر ازت بگیرم...ا/ت...ما مقصر نبودیم...این خانواده های ما بودن که مارو جدا کردن!
+اما بازم تو حق نداشتی هق هق...بعد از اون چندسال من...من هق هق تصادف کردم...توی کما بودم...هق حافظه ام رو ازدست دادم هق هق...اما تو حتی اون موقع هم برای دیدن من نیومدی!
جسمت رو به اندازه ای که چهره ات در معرض دیدش قرار بگیره،از آغوشش فاصله داد.رد اشکهات رو دنبال کرد و آروم زمزمه کرد.
-اجازه ندادن...قسم میخورم خوشگل من...منـ...من حتی نمیدونستم این بلا سر دخترکوچولوی من امده...اونا نزاشتن ا/ت من...نزاشتن!
سرت رو پایین انداختی و با پشت دستت،اشکهات رو پاک کردی.دستش رو زیر چونه ات برد و سرت رو بالا داد.دیواری شیشه ای از اشک های ریخته نشده که جرعت ریختنش رو نداشت دور چشمهاش حصار شده بود؛غم خاصی درنگاهش موج میزد اما با این حال ادامه داد.
-حالا حاضری بامن باشی؟...میدونم که مدت زیادی گذشته...ا...اما...
و بدون اتمام جملاتش صورتش رو نزدیک آورد و لبهاش خیلی آروم روی لبهات نشست.دستهاش دور کمرت محکم شد و تورو به جسمش فشرد؛لبهاش رو از لبهات فاصله گرفت و بالحنی آروم لبهاشو ازهم فاصله داد.
-دیگه هرگز...ترکت نمیکنم عشق من!
+قو....قول میدی؟
-قول میدم...قول میدم زیبای من:))
#استری_کیدز
^a few part's^
..(*..I saw you..*).. the last part
بی اختیار قدم قدم عقب رفتی و به طرف مقصدی نامعلوم پاتند کردی.ناتوان تر از حد انتظار بودی اما تنها هدف تو دور شدن از اون فرد و خاطرات تلخش بود؛اشکهات بی اختیار روی پوست ظریف گونه هات جاری میشدن.جمعیت حاضر در بیمارستان شمارو تماشا میکردن،مینهو سعی داشت با صدا زدن اسمت تورو برای ایستادن قانع کنه اما تو تاب ایستادن و روبه رو شدن با اون آدم رو نداشتی.از خروجی بیمارستان رد شدی و تمامی پرسنل هایی رو که سعی میکردن تورو نگه دارن رو پس زدی و بی هوا به سمت جلو میدوییدی؛بی خبر از جاده ی مرگباری که ماشین ها با سرعتی بی رحمانه ازش عبور میکردن.نزدیک و نزدیک تر میشدی گویی دیگه دلیلی برای ایستادن نداشتی اما ناگهان دستهایی محکم دور جسمت حلقه شد و مانند دیواری سد راهت شد.
-کجا داری میری؟!...زده به سرت؟!!
محکم به دستهاش ضربه زدی تا تورو رها کنه،اما بی فایده بود.ضربه ی محکمی به دستش زدی و با فریادی که آغشته به گریه بود لب زدی.
+ولم کنننننننننننننننن...هق هق...دست از سرم بردار هق...ازت بدم میاد...هق هق...ازت بدم میاد هق هق
در یک حرکت جسمت رو به سمت خودش برگردوند و دستهاش رو دور بازوانت قرار داد و بالحنی قاطع لب زد.
-واقعا؟...ازم بدت میاد؟...مطمئنی؟...اگر ازم بدت میاد پس چرا میخوای بمیری؟...چرا باید انقدر برات مهم باشم که بی هوا دستت رو توی دست مرگ بزاری؟؟...هانننننننننن؟
+مـ...من....من...فقط(بالحنی بغض آلود و وحشت زده)
-تو چی ا/تتتتتتتتتت؟...چییییییی؟
لبهاش رو کمی درهم کشید و سعی کرد بغضش رو قورت بده اما قطرات اشک خیلی آروم از گوشه چشمش سرازیر شدن.
-تو با خودت چیکار کردی ا/ت؟...چرا هنوزم بعد این همه سال منو فراموش نکردی؟
بی اختیار جسمت رو درآغوش گرفت و سرت رو به سینه اش چسبوند،لباسش رو چنگ گرفتی و میان هق هق هات حرف زدی.
+چرا اینکارو کردی؟هق هق...چرا رفتی؟هق میدونی چقدر دوست داشتم؟ هق هق تو میدونییی؟...6 ساله که بدون اینکه حتی خبری ازت باشه ترکم کردیـ...هق هق...منـ...منـ...من فقط میخواستم هق فقط میخواستم با تو باشم! هق هق
دستی لای موهات کشید و سرش رو داخل گردنت فرو برد و عطرتنت رو نفس کشید.
-میدونم...میدونم...منـ...من هرگز حتی یک لحظه هم تورو فراموش نکردم!...تمام اون 4 سال رو که از کره دور بودم...با یاد تو و خاطرات تو گذروندم...تقلا میکردم...زجه میزدم برای اینکه اجازه بدن حداقل یه خبر ازت بگیرم...ا/ت...ما مقصر نبودیم...این خانواده های ما بودن که مارو جدا کردن!
+اما بازم تو حق نداشتی هق هق...بعد از اون چندسال من...من هق هق تصادف کردم...توی کما بودم...هق حافظه ام رو ازدست دادم هق هق...اما تو حتی اون موقع هم برای دیدن من نیومدی!
جسمت رو به اندازه ای که چهره ات در معرض دیدش قرار بگیره،از آغوشش فاصله داد.رد اشکهات رو دنبال کرد و آروم زمزمه کرد.
-اجازه ندادن...قسم میخورم خوشگل من...منـ...من حتی نمیدونستم این بلا سر دخترکوچولوی من امده...اونا نزاشتن ا/ت من...نزاشتن!
سرت رو پایین انداختی و با پشت دستت،اشکهات رو پاک کردی.دستش رو زیر چونه ات برد و سرت رو بالا داد.دیواری شیشه ای از اشک های ریخته نشده که جرعت ریختنش رو نداشت دور چشمهاش حصار شده بود؛غم خاصی درنگاهش موج میزد اما با این حال ادامه داد.
-حالا حاضری بامن باشی؟...میدونم که مدت زیادی گذشته...ا...اما...
و بدون اتمام جملاتش صورتش رو نزدیک آورد و لبهاش خیلی آروم روی لبهات نشست.دستهاش دور کمرت محکم شد و تورو به جسمش فشرد؛لبهاش رو از لبهات فاصله گرفت و بالحنی آروم لبهاشو ازهم فاصله داد.
-دیگه هرگز...ترکت نمیکنم عشق من!
+قو....قول میدی؟
-قول میدم...قول میدم زیبای من:))
- ۹۰۵
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط